تبليغاتX
بلبل عاشق
همه چيز از همه جا


با عشق دوست ماند و با يار بيقراري / از دوست درد ماند و از يار يادگاري . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ام تو را تا ميبرم قلبم غريبي ميکند / چشم انتظاري در دلم ، درد عجيبي ميکند . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نه از قایق می نویسم ، نه از زخم شقایق می نویسم ، به یاد لحظه های با تو بودن ، به یاد آن دقایق می نویسم .

جا بنگرم از تو نخواهم گذشت .

گر ز جهان بگذرم از تو نخواهم گذشت ، سر رود از پیکرم از تو نخواهم گذشت ، مردمک چشم من نقش تو بر خود گرفت ، ور همه

دلم از عشق سهم کمي داشت / برايم با تو بودن عالمي داشت . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تقديم به کسي که رفت و مرا در آغوش تنهايي ، تنها گذاشت . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

*************************************

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آرام بخوان ، چون اهسته نوشتم / با دل بخوان ، چون با دل نوشتم

وستت دارم . . .

کاش پرده ميدانست تا زماني که پنجره باز است ، فرصت پرواز دارد . .

.وستت دارم . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 11  توسط بهار  | 

زیر این طاق کبود٬ یکی بود یکی نبود...

مرغ عشقی خسته بود٬ که دلش شکسته بود...

اون اسیر یه قفس٬ شب و روزش بی نفس...

همه ی آرزوهاش ٬ پر کشیدن بود و بس...

تا یه روز یه شاپرک ٬ نگاشو گوشه ای دوخت ...

چشمش افتاد به قفس ٬ دل اون بدجوری سوخت...

زود پرید روی درخت ٬ تو قفس سرک کشید...

تو چشم مرغ اسیر٬ غم دلتنگی رو دید...

دیگه طاقت نیاورد٬ رفت توی قفس نشست...

تا که از حرفهای مرغ٬ شاپرک دلش شکست...

شاپرک گفت که بیا٬ تا با هم پر بکشیم...

بریم تا اوون بالاها ٬ سوار ابرها بشیم...

یدفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد...

بارون از برق چشماش ٬ روی گونه ش جاری شد...

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید...

با خودش یه عهدی بست ٬ نفس سردی کشید...

دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت...

توی دوستی شاپرک ٬ ذره ای کم نمیذاشت...

تا یه روز یه بادسرد ٬ میون قفس وزید...

آسمون سرخ آبی شد ٬ سوز برف از راه رسید...

شاپرک یخ زد و یخ ٬ مرد و موندگار نشد...

چشماشو رو هم گذاشت٬دیگه اون بیدار نشد...

مرغ عشق شاپرک رو ٬ به دست خدا سپرد...

نگاهش به آسموووون ٬ تا که دق کردش و مرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 22  توسط بهار  | 


USED vs. LOVED

دوست داشتن در مقابل استفاده كردن

 

زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگي را بداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.

While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.

 

مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.

 

در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد

At the hospital, the child lost all his fingers due to multiple fractures.

 

وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !

When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'

 

آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زد

The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.

 

حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD'.

 

روز بعد آن مرد خودكشي كرد

The next day that man committed suicide. . .

 

خشم و عشق حد و مرزي ندارنددومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيدكه

Anger and Love have no limits; choose the latter tohave a beautiful, lovely life & remember this:

 

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

Things are to be used and people are to be loved.

 

در حاليك امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

The problem in today's world is that people are used while things are loved.

 

همواره در ذهن داشته باشيد كه:

Let's try always to keep this thought in mind:

 

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

Things are to be used,People are to be loved.

 

مراقب افكارتان باشيد   كه تبديل به گفتارتان ميشوند

Watch your thoughts; they become words.

 

مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود

Watch your words; they become actions.

 

مراقب رفتار تان باشيدكه تبديل به عادت مي شود

Watch your actions; they become habits.

 

مراقب عادات خود باشيدشخصيت شما مي شود

Watch your habits; they become character;

 

مراقب شخصيت خود باشيدكه سرنوشت شما مي شود

Watch your character; it becomes your destiny.

 

خوشحالم كه  دوستي اين پيام را براي ياد آوري به من فرستاد

I'm glad a friend forwarded this to me as a reminder.

 

اميدوارم كه روز خوبي داشته و  هر مشكلي كه با آن روبرو هستيد

I hope you have a good day no matter what problems you may face.

 

آخرين روز آن باشد و تمام شود

It's the only day you'll have before it's over!



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 8  توسط بهار  | 

من کجای زندگيتم؟

 

زير و رو می شم هنوز

از کمترين آشفتگتم

خيلی دوست دارم بدونم من کجای زندگيتم؟

باز واسم درد و دل کن من همه دنيام را می دم

واسه تکرار يک جمله که يک شب از تو شنيدم

من به تو نياز دارم

برگ های تقويم را کندم بزار با روزهای روشن همه زخم هات را ببندم

من به تو نياز دارم

تکيه کن به شونه من هر جا دستهام رو بگيری ميشه سقف خونه من

اگر باور کنم تقدير را می بينم چقدر اين لحظه های تلخ زيبا بود

سکوت بين ما فاصله می زارن چه طور برم سفر وقتی تو تنهايی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 11  توسط بهار  | 

 

Tell Me            Nima Allameh

امشب از اشک غريب تو    وقتی که چشم های من تره

کاشکی می گفتی با من می مونی من را  کم داری به من بگو به من بگو

واسه چی با من غريبه ای چی می شه باز عاشقم کنی

 نکنه ديگه من را نمی خوای دوستم نداری به من بگو به من بگو

گريه نکن تموم می شن يک روزی اين فاصله ها طاقت بيار عزيز من

پيشم بمون چيزی نگو از رفتنت که می شکنم تنهام نزار عزيز من

وقتی که باشی دنيا قشنگه آروم می گيرم تا زنده ام با بودنت

اين دل ويرون دوست دا ره هر شب بشنوه از تو عاشقشی نشون بدی با بودنت

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 11  توسط بهار  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 0  توسط بهار  | 

آيا اين تقدير من است؟!!..
تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و
افسوس دوري تو را بخورم...
درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند!..
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي.....
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده !!..
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي !
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود ..
افسوس كه خوشي ها تمام شد....
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد....
اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم !....
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه
به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند ...... .
لعنت به اين دنيا ... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 23  توسط بهار  | 

وای بر من که ندانستم از اول روزی آید

                                                  که دل آزار تو باشم.

                                                                                      فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 23  توسط بهار  | 

((مرگ))

مرگ مرا كه باور خواهد كرد
آن زمان كه
بي هيچ بدرودي از كنار همه
خواهم گذشت
و تو مي آيي تا گيسوان ابريشمت را
پريشان سنگ سرد ميكني
كه به اشك نشسته يي
بودنم را كه باور دارد
اين زمان كه تا رسيدن ساطوري از صدا
تنها تورا مي يابم كه مي آيي با كاسه اي از قشنگي
در آخرين نگاه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 21  توسط بهار  | 

عمریست غزل ســرای عشـقم

                               دیوانـــه هـر نوای عشقـم

  عمریست که می سرایم این را

                              من بوسه زن لوای عشقـم

  عمریست مسافری به صد شوق

                              در کشتـی ناخــدای عشقـم

  عمریست که افتخارم این است

                              دلــداده هــر بــلای عشقـم

  در سینـه زشـوق می نــوازم

                             من عاشق و مبتلای عشقـم

  در وسعت دشت وکوه وصحرا

                             من مشتـــــری طلای عشقـم

  ســوزد زنگــاه کـل وجـــودم

                             آتشکــــده ســــــرای عشقـم

  دل خسته ز جغـدو کرکسانم

                            من منتظــــر صــدای عشقـم

  گرچه زخمی وخسته ام ازجور

                            دنبــــال رو رضـــای عشقم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 22  توسط بهار  | 

سلام

  به جاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني.............امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن..........به جاي سيله اشکي که فرد بر
مزارم ميريزي.........امروز با تبسمي شادم کن.............به جاي اون متن هاي تسليت که فردا برام مي نويسي.........امروز با يک پيغام
کوچک خوشحالم کن...........من امروز به تو نياز دارم نه فردا...........قربونه وفاي تو برم.......کجايي تو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 22  توسط بهار  | 

ای معنای انتظاریک لحظه بایست

دیوانه شدن بخاطرت کافی نیست

یک لحظه بایست ویک جمله بگو

تکلیف دلی که عاشق کردی چیست؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 20  توسط بهار  | 

سلام عزیزان من

دنیا اینجوریه دیگه:

اگه گریه کنی میگن کم اورده:

اگه بخندی میگن دیوانه است:

اگه دل ببندی تنهات میذارن:

اگه عاشق بشی دل تورا میشکنن:

بااین حال بایدلحظه هایی گریست دمی را خندید:

ساعتی را دل بست وعمری را عاشقانه زیست:

بای

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 17  توسط بهار  | 

سلام

کاش میدانستم:

زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت وغم خوردن نیست

حاصلش تن به قضادادن وپزمردن نیست

زندگی خوردن وخوابیدن نیست

اضطراب وهوس ودیدن ونادیدن نیست

زندگی جنبش وجاری شدن است

زندگی کوشش وراهی شدن است

از تماشاگه اغاز حیات:تا به جایی که خدا میداند

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 20  توسط بهار  | 

           خداوندا:اگر روزی بشر گردی ز حالم با خبر گردی؟

              پشیمان میشوی از قصه ی خلقت.از این بودن،از این ماندن.

         خداوندا:تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!

          چه خنجر میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 19  توسط بهار  | 

سلام دوستان خوب من

زحدبگذشت مشتاقی زصبراندر غمت یارا

بوصل خود دوایی کن دل دیوانه مارا

علاج درد مشتاقان طبیب عالم نشناسد

مگر لیلی کنددرمان غم مجنون شیدارا

مراسودای بت رویان نبودی پیش از این در سر

ولیکن تا تورادیدم گزیدم راه سودا را

خیال مشتاقان ای دلبر بدیدارت که از دوری

براید ازدلم اهی بسوزد هفت دریا را

بیا تا یک زمان امروزخوش باشیم درخلوت

که در عالم نمی داند کسی احوال فردارا

تادیدار بعدبای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 20  توسط بهار  | 

I fell in love with you watching Casablanca

Back row of the drive in show in the flickering light

Popcorn and cokes beneath the stars became champagne and caviar

Making love on a long hot summer’s night

وقت تماشای کازابلانکا عاشقت شدم

رديف آخر، زير پرپرک نور

چس فيل و نوشابه زير ستاره ها شامپاين و خاويار شدن

انگار که توی يه شب تابستون بلند عشقبازی کنيم

 I thought you fell in love with me watching Casablanca

Holding hands neath the paddle fans in Rick’s Candle lit café

Hiding in the shadows from the spies. Moroccan moonlight in your eyes

Making magic at the movies in my old Chevrolet

فکر می کردم وقت تماشای کازابلانکا عاشقم شدی

وقتی توی کافه شمع سوز ريک، بادبزن توی دستت داشتی

از دست بپاها توی سايه ها قايم می شديم، انگاری مهتاب صحرای مغرب توی چشات بود

که شورلت قديمی ام رو مث جادوی فيلما کرده بود

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca

But a kiss is not a kiss without your sigh

Please come back to me in Casablanca

I love you more and more each day as time goes by

وای که هنوز بوسه فقط بوسه کازابلانکاست

ولی بدون آه تو بوسه که بوسه نميشه

تو رو خدا برگرد پيشم توی کازابلانکا

هر روز که می گذره من بيشتر و بيشتر عاشقتم

I guess there’re many broken hearts in Casablanca

You know I’ve never really been there. So, I don’t know

I guess our love story will never be seen on the big wide silver screen

But it hurt just as bad when I had to watch you go

 

فک کنم قلبای زيادی توی کازابلانکا شکسته باشه

تو که می دونی من هيچوقت اونجا نبودم پس نمیدونم

فکر نکنم قصه عشق ما رو هيچوقت کسی فيلم کنه

اما بدجور سوختم وقتی رفتنتو تماشا می کردم

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca

But a kiss is not a kiss without your sigh

Please come back to me in Casablanca

I love you more and more each day as time goes by

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca

But a kiss is not a kiss without your sigh

Please come back to me in Casablanca

I love you more and more each day as time goes by

I love you more and more each day as time goes by

وای که هنوز بوسه فقط بوسه کازابلانکاست

ولی بدون آه تو بوسه که بوسه نميشه

تو رو خدا برگرد پيشم توی کازابلانکا

هر روز که می گذره من بيشتر و بيشتر عاشقتم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 8  توسط بهار  | 

Its friendship.......
When a person calls u by a
stupid name and never by ur own name.....  
When they always get angry, whenever u tell them that u r busy and cant reply...
When they tell u
everything about themselves even if its embarrassing...
When they
come to c u, whenever they get a chance....
When u
argue with each other on stupid things and then end up laughing....!

  

Have a wonderful day!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 8  توسط بهار  | 

اونی که دوستش داری بهش نگو دوستش داری

می ره و تنهات ميزاره

اگه باور نداری بهش بگو دوستش داری

می ره و روی دلت پا می زاره

آره می دونم عاشقشی

عاشق اون نگاهش

آره می دونم در به دری

تا ببينيش باز دوباره

من هم يه روزی مثل تو

عاشق بودم تا پای جون

عشقم و فرياد زدم و در به در شدم نگو

رفتش تا تنهام بزاره

روی دلم پا بزاره

قلب من و سوزوند و رفت

رفت و با ديگری نشست

(حتی امتحانش هم نمی ارزه)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16  توسط بهار  | 

سر هر شانه سری وقت وداع می گرید ،

سر من وقت وداع گوشه دیوارگریست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 7  توسط بهار  |